غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

241

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و لا سيما ان كان من ولد الفضل * و يعرف فيه الخير عند ولادة ببذل الندى و الجود و المجد و الفضل و چون فضل اين ابيات را استماع نمود مبتهج و مسرور گشته ده هزار دينار مرا صله داد و من از آن اموال ضياع و عقار خريده مكنت تمام و ثروت لا كلام پيدا كردم و بعد از ابتلاء آل برمك بچندگاهى نوبتى بحمام رفته حمامى را گفتم كه دلاكى نزد من فرست و حمامى پسرى صبيح الوجه ارسالداشته در اثناء آنكه پسر بدلاكى اشتغالداشت كمال اقبال و بذل و افضال برامكه بر ضمير من گذشته ابيات مذكوره را خواندم و آن پسر از شنيدن آن متغير گشته و غش كرده بيفتاد چنان كه گمان بردم كه ديوانه است از حمام بيرون رفته حمامى را گفتم كه روا باشد كه مصروعى فرستادهء كه مرا خدمت نمايد جواب داد كه و اللّه مدتيست كه اين جوان پيش من مىباشد و هرگز اثر جنون و صرع در وى مشاهده نكردم و من لحظه‌اى تحمل و تأمل نموده چون آن پسر افاقت يافت او را طلبيدم و از سبب عروض آنحالت پرسيدم گفت قائل آن دو بيت كه بر زبان تو گذشت كيست گفتم آن ابيات از نتايج فكر منست پرسيد كه آن را براى كه گفته بودى گفتم كه براى ولد فضل برمكى گفت آن پسر حالا كجاست گفتم نميدانم گفت آن پسر منم لاجرم بعد از شنيدن اين قطعه احوال سابقه مرا ياد آمده و عالم بر من تنگ شده مدهوش گشتم محمد بن يزيد گويد كه چون اين سخن استماع نمودم گفتم اى پسر و اللّه كه كبر سن مرا دريافته است و اصلا وارث ندارم و آنچه در تصرف منست از فواضل انعام پدر تست اكنون با من باش تا نزد شهود عدول اعتراف نمايم كه آنچه در تحت تملك دارم ملك تست و بعاريت در دست منست پس آب در چشمهاى او گشته گفت و اللّه كه آنچه پدرم به تو بخشيده هرگز بازنستانم هرچند محتاج باشم و من مبالغهء تمام نمودم كه بر آن موجب رضا دهد يا چيزى از من قبول فرمايد اما به جائى نرسيد و هيچ‌چيزى از من نستاند و ايضا در كتاب مذكور مسطور است كه يكى از اهل تاريخ گويد كه روز عيدى بخانهء مادرآمدم ديدم كه ضعيفه كه جامه كهنه پوشيده بود نزديك بوالدهء من نشسته است در اثناء مكالمه مادر از من پرسيد كه ايشانرا مىشناسى گفتم نى گفت عتابه است مادر جعفر برمكى لاجرم بتفقد حالش پرداخته گفتم اى مادر از عجايبى كه مشاهده فرموده‌اى شمه‌اى بگوى جواب داد كه اى پسر عيدى بر من گذشت كه چهار صد كنيزك بر زبر سر من ايستاده بودند و مع ذلك ولد خود را بعقوق منسوب ميداشتم و درين عيد غير دو پوست گوسفند كه يكى را فرش سازم و ديگريرا بالاپوش تمنا ندارم راوى گويد كه بعد از استماع اين مقال پانصد درم بوى بخشيدم نزديك بود كه از شادى بميرد فاعتبروا يا اولى الابصار نظم اى طفل دهر گر تو ز پستان حرص و آز * روزى دو شير دولت و اقبال برمكى در مهد عهد غره مشو از كمال خويش * ياد آور از زمان بزرگان برمكى « 1 »

--> ( 1 ) بر مطالعه‌كنندگان اين اوراق واضح باد كه مولانا حسين الدهستانى طاب ثراه در نسخه مرغوبه فرج بعد الشدة اين حكايت را با تفاوتى فاحش از مسرور خادم روايت فرموده و وقوع آن را در زمان مأمون الرشيد پنداشته و حضور منذر بن مغيرهء دمشقى را *